تبليغاتX
× نسیـــــــــــــــــــم عشق ×

سلام

اینو یکی از بچه ها در قسمت نظرات گذاشته 

جمعه 13 مهر1386 ساعت: 12:7 توسط:یگانه (گمنام)
آخه میدونین دست خودمون نیست که وقتی یکی اینقدر عاشقه من پیشش کم میارم واضح میگم و بدون ترس آره کم میارم بعد که میام مثل اون عاشق شم اونموقع میبینم که عاشقی کار هرکسی نیست خیلی باید صبور باشی خیلی محکم خیلی پر طاقت نمی دونم چه جور عاشقا اینقدر صبورن........................................... نمیدونم..................................فقط میدونم منم میخوام عاشق باشم...............
 وب سایت   پست الکترونیک [ نظر خصوصی ]
[عنوان ندارد]

 

دوست عزیز :

آن زمان که بايد دوست بداريم ، کوتاهي ميکنيم ...
آن زمان که دوستمان دارند ، لجبازی ميکنيم ...
و بعد ...

براي آنچه از دست رفته آه ميکشيم

            

                       سريع ترين راه دريافت عشق، بخشيدن آن به ديگران است


==================================================

آدمك آخر دنياست ، بخند ...

 

آدمك مرگ همين جاست ، بخند ...

 

آدمك خل نشوي گريه كني! كل دنيا سراب است ، بخند...

 

دست خطي كه تورا عاشق كرد! شوخي كاغذي ماست ، بخند...

 

آن خدايي كه بزرگش خواندي ، بخدا مثل تو تنهاست , بخند!!!!! 

====================================================

یاد آن روز که سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد کرد!

 

خبري از دل پر درد گل ياس نداشت.

 

بايد اينجور نوشت : هر گلي هم باشد ... چه شقايق چه گل پيچک و ياس ... زندگي اجبارست!!!

====================================================

وفاي شمع را نازم كه بعد از سوختن ...به صد خاكستري در دامن پروانه ميريزد...

       

              نه چون انسان كه بعد از رفتن همدم... گل عشقش درون دامن بيگانه ميريزد

 

====================================================

زندگي شطرنج دنيا و دل است قصه ي پررنج صدهامشکل است شاه دل کيش هوسها مي شود پاي اسب آرزوها در گل است فيل بخت ما عجب کج مي رود در سر ما بس خيالي باطل است ما نسنجيده پي فرزين او غافل از اينکه حريفي قابل است مهره هاي عمر من نيمش برفت مهره هاي او تمامش کامل است

====================================================


مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند .
پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .
ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . اما لاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !

 

====================================================

غربت را

حتما نباید لای الفبای شهری غریب بیابی

و یا جایی پشت لحظه های آشنا

     همین که  

عزیزت نگاهش را به دیگری تعارف کند کافیست

                                                                 تا تو غریب شوی

================================================

یك سلام پر رنگ و چند نقطه چین ….

به علامت جوابهایی كه هرگز ندادی 

 و یك دقیقه سكوت !  

به احترام تمام لحظه هایی كه در انتظار پاسخ تو مردند

================================================

چه مغرورانه اشك ریختیم  چه مغرورانه سكوت كردیم چه مغرورانه التماس كردیم

 چه مغرورانه از هم گریختیم

غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند

 هدیه شیطان را به هم تقدیم كردیم

                                            هدیه خداوند را از هم پنهان كردیم

================================================

رفتی و چشمای خیسم مونده از تو  یادگاری بی وفایی هات هنوزم تو رو از دلم نرونده

چشم به راه تو میمونم تا كه برگردی دوباره می ترسم وقتی كه نیستی دل من طاقت نیاره

===============================================

سر کلاس ادبيات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف کن : رفتم ... رفتي ... رفت...

ساکت مي شوم، مي خندم، ولي خنده ام تلخ مي شود.

استاد داد مي زند:خوب بعد ؟  ادامه بده

و من مي گويم:رفت . رفت .. رفت . رفت و دلم شکست ... غم رو دلم نشست...

رفت شاديم بمرد...شور از دلم ببرد . رفت...رفت...رفت

و من مي خندم و مي گويم :

 خنده تلخ من از گريه غم انگيزتر است ...      کارم از گريه گذشته است به آن مي خندم

 

====================================================

 روز اول شوخی شوخی جدی شد

 شوخی ترین جدی عمرم دوست داشتن تو بود و جدی ترین شوخی عمرم از دست دادن تو

 

====================================================

چه زيبا! گفتم دوستت دارم !

چه صادقانه پذيرفتي!

 چه فريبنده ! آغوشم برايت باز شد !

چه ابلهانه! با تو خوش بودم !

چه كودكانه ! همه چيزم شدي !

 چه زود ! به خاطره يك كلمه مرا ترك كردي !

 چه ناجوانمردانه ! نيازمندت شدم !

چه حقيرانه! واژه غريبه خداحافظي به من آمد!

                                                                 و چه بيرحمانه! من سوختــم

============================================================

به بازار سياه رفـــــــــتم براي خريدن عشق

                                      ولي در ابــــــــــتداي ورودم روي کاغذي خواندم:

     در غــرفه هـــوس بازان عشق را به حــراج گــذاشته اند به قيمت نابـــودي پــــاک بازان

=======================================

توجه!                           توجه!

                  قفل کپی کردن از روی مطالب رو حذف کردم

طنین نمیدونم آقاست یا خانومه گفتن که بذارم مطالبو کپی کنین منم قفلشو برداشتم

چون دیگه دارم میرم  ...........  هر چی خواستین کپی کنین

 

چند تا عکس هم از مشهد در ادامه مطلب


ادامه مطلب
گرد آوری شده توسط محمد صادق | |
سلام  

Death Girl  یه متن قشنگ گذاشته میذارمش  :

 در پشت پنجره ی کلبه ای سیاه

جسدی خندان

پیشانی اش را به پنجره تکیه داده است

اندکی پیش مرده.....

(حدود ده هزار سال پیش)

اما هنوز هم کسی نفهمیده او نیست در میان آدمها،

در دست چپش که روی میز قرار دارد،

تیغی خون آلود جا خوش کرده.

فلز تیغ زنگ زده است ولی خون رویش تازه است

می گویند خون برباد رفته ها هیچوقت خشک نمی شود

و تنشان نمی پوسد

می گویند آنها در لحظه ی مردن،

آنقدر شاد می شوند،

که دیگر از بین نمی روند

آنها از زندگی فقط مردن را می خواهند

همین...

نگاه جسد به درختان یخ زده ی بیرون خیره مانده است

آنها هم بهار را می بینند

او با خود فکر می کند

در این دنیا هیچ کس به خوشبختی او نیست!!!!!...

 ====================================================

از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند

                                            فقط آنهایی که با خود چتری می برند

                                                                           به دعای خود ایمان دارند

====================================================

دلم میخواست بازم بچه بودم و با مداد رنگی های رنگ و رو رفتم

    بدون دونستن قانون کائنات هر چیزی رو هر رنگی که خودم دلم میخواست رنگ کنم

رنگ عشق سیاه باشه رنگ تو هم سیاه باشه آخه تو عشق من بودی

خدا رنگ عشقه اما نه عشق من و تو   

                          

                                    رنگش هم رنگ خدا رو میگم سفید نه نه . زرد نه. آبی

نه نمیتونم

           آخه من بزرگ شدم                      

                                                   کاش همیشه بچه بودم

 =====================================================

به او گفتم باران که ببارد به گریستن عادت خواهی کرد

                        خندید و رفت

                                                                او عادت را نمیفهمید

===================================================

سیب سرخی را به من بخـشـــید و رفت        ساقه ی سبز دلم را چید و رفت

عاشــــــــــــــقی های مـــرا باور نکرد       عاقبت بر عشق من خندید و رفت

اشک در چشمان سردم حلقه زد      بی وفا گریه ی من را دید و رفت

گرد آوری شده توسط محمد صادق | |
سلام

 

 نازکتر از بلورم و نر متر از حرير اگر هم قصد شکستن داري ، سنگ بي انصافيست

                                                                                           يک تلنگر کافيست

====================================================

ميدوني بازي روزگار چيه؟

                       اين که تو چشم بذاري من قايم بشم بعد تو يکي ديگه رو پيدا کني

====================================================

ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كرده اند 

 شاخه گل سرخي به روي چشمانت ميگذارم

              و                          با چشماني بسته براي اولين بار تو را ميبوسم

در آن تاریکی كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم          ديدي كه خداوند ميخنديد

  خداوند خوشحال شده بود            خداوند خوشحال شده بود

                     پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم تا ابد...

====================================================

اینم یه داستان تووووووووووووپ عاشقانه و یه داستان آموزنده :

نزدیک صبح بود اما هنوز خوابش نبرده بود و همش توی رختخواب وول میخورد. باورش نمیشد که تا چند ساعت دیگه میتونه عزیزترین آدم زندگیشو ببینه، اون هم بعد از پنج سال !!بعد از این همه سال حسرت دیدار و این همه سال دفترهای سفید رو با شعر سیاه کردن و دعا کردن بالاخره انگار خدا کمکش کرده بود. خودش را مدیون حامد میدونست که دیروز بهش خبر داده بود نازنین هرروز توی اون پارک قدیمی قدم میزنه. از وقتی حامد این خبر را بهش داده بود، دائم خودش را ملامت میکرد که چطور این همه سال دنبال نازنین دویده بود اما هیچوقت به مغز پوکش! خطور نکرده بود که یک سر به اون پارک قدیمی و خاطره انگیز بزنه. پیش خودش تجسم میکرد چه لحظه نابی میشه اون لحظه که بعد از پنج سال چشمهاشون توی چشم هم بیفته. حتما نازنین خیلی غافلگیر میشه و از خوشحالی شاید کنترل خودش هم از دست بده. آخرین بار که نازنین را دیده بود روزی بود که نازنین برای کار واجبی مقداری پول ازش قرض گرفته بود و دیگه هیچوقت برنگشته بود. همیشه فکر میکرد شاید بعد از اون روز اتفاقی برای اون افتاده باشه ولی حالا خوشحال بود که اون زنده هست. بالاخره عقربه های لعنتی جلو رفتند و ساعت 11 صبح شد. کت و شلوار خودش را پوشید و دفتر شعر کادو کرده خودش هم برداشت و راه افتاد. سرراه شاخه ای گل هم خرید و راهی پارک شد. وقتی به سردر پارک رسید یک احساس عجیبی به سراغش اومد. تمام خاطراتش زنده شد و به یاد اولین آشنایی خودش و نازنین توی این پارک افتاد. یاد اون لحظه ای که روی اون نیمکت نشسته بودند و وقتی که حرف از عشق افتاد نازنین گفت: (( همیشه احساس لطیفی داشتم و عشق برای من بالاترین دلیل بودن هست. و معتقدم عشق یکی و خدا هم یکی.)) مطمئن بود که نازنین هنوز بالاترین دلیل بودنش را به یاد میاره. داخل پارک شد، چند قدمی برداشت و ناگهان خشکش زد. چند متر جلوتر نازنین بود که داشت قدم میزد. باورش نمیشد، تقریبا هیچ تغیری نکرده بود. صدای قلبش رو میشنید که تند و تند و تند میزد. رنگش عوض شده بود ولی تصمیم گرفت نازنین رو تعقیب کنه و در یک جای خلوت یکدفعه غافلگیرش کنه. پشت سر اون حرکت کرد و متوجه شد که نازنین داره به سمت همون نیمکت خاطره انگیز میره. روی اون نیمکت یک جوون نشسته بود. نازنین انگار که یک آشنایی مختصری با اون جوون داشته باشه سلامی کرد و نشست کنارش. پنج دقیقه گذشت و هنوز نازنین داشت با اون مرد صحبت میکرد. تصمیم گرفت جلوتر بره و از پشت نیمکت اونها رد بشه تا شاید چیزی دستگیرش بشه. به طوری که دیده نشه حرکت کرد و وقتی به پشت نیمکت اونها رسید سرعتش قدمهای خودشو کم کرد. گوشهای خودش رو تیز کرد و صدای نازنین رو شنید که به اون مرد میگفت: ((همیشه احساس لطیفی داشتم و عشق برای من بالاترین دلیل بودن هست. البته معتقدم عشق یکی و خدا هم یکی.)) شاخه گل و دفتر شعرش را در زباله دانی پارک انداخت و رفت و دیگر هیچکس از او خبردار نشد

====================================================

اینم آموزنده >>>>

تنها بازمانده‌ی یك  كشتی شكسته به جزیره ی كوچك خالی از سكنه ای افتاد.

او با دلی لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذراند كسی نمی آمد.

سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت كند و دارا یی های اندكش را در آن نگه دارد.اما روزی كه برای جستجوی غذا بیرون رفته بود' به هنگام برگشتن دید كه كلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به سوی آسمان میرود.متاَسفانه بدترین اتفاق مممكن افتاده و همه چیز از دست رفته بود.از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد.فریاد زد: "خدایا تو چطور راضی شدی با من چنین كاری بكنی؟"صبح روز بعد با بوق كشتی ای كه به ساحل نزدیك می شد از خواب پرید.كشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته ' از نجات دهندگانش پرسید:"شما ها از كجا فهمیدید من در اینجا هستم؟"آنها جواب دادند:

" ما متوجه علایمی كه با دود می دادی شدیم."

وقتی اوضاع خراب می شود' نا امید شدن آسان است.

ولی ما نباید دلمان را ببازیم ' چون حتی در میان درد و رنج ' دست خدا در كار زندگی مان است.

پس به یاد داشته باش : دفعه ی دیگر اگر كلبه ات سوخت و خاكستر شد ' ممكن است دود های برخاسته از آن علایمی باشد كه عظمت و بزرگی خدا را به كمك می خواند.

 

گرد آوری شده توسط محمد صادق | |
 
business article
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar

منبع کد اهنگ مینوس

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس