پیامک خنده ![]()
ميگن :
گوشه آسمون نوشته ? هرکي يارش خوشگله ? جاش تو بهشته .
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خدائيش چه شانسي داريـــــــــــاااااا .... مفتي مفـــــــــتي داري ميري بهشت .....!!!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
فرستنده: من
دليل: محبت
هدف: خشنوديت
نتيجه: 9 تومان ضرر فقط به خاطر تو
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مادر محترم!
شصت پا وسيله اي است شخصي، که اختيارش رو دارم!
لطفاً هرگاه سعي در خوردن شصت پاي شما نمودم، گير بدهيد!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
(پاي درد دل نوزاد)
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اگه تيتر روزنامه ها رو خوندي كه فرار مغزها،
بهت حق ميدم كه ناراحت بشي و گريه كني،
چون من دارم از ايران ميرم !!!
.
.
پیامک عاشقانه ![]()
از تو که حرف ميزنم،تمام فعل هايم ماضي اند....ماضي بعيد...ماضي خيلي خيلي بعيـــــــد...
کمي نزديکتر بنشين....دلم براي يک حال ساده تنگ شده است..........
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دل من در سبدي عشق به نيل تو سپرد
نگهش دار به موسي شدنش مي ارزد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
داستان زندگی من قصه ایست متن آن وجود تو پایان آن نبود تو...

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گریه کن ...
عروسک چینی ِ من !
روایت کن ...
قصه ی غم انگیز چشمانت را
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
من تو را بیشتر از غرورم دوست داشتم
و تو...
غرورت را بیشتر از من
حالا اما...
بگذریم
نه چیزی از غرور تو مانده
نه از دوست داشتن من....
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
در من تمام توست و در تو تمام آنچه دوست میدارم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گلهای قالی اطاقم میخشکند بر دیدگانم و من در سفیدی نقش و نگار آن بدنبال روزنی میگردم
تا طرح چشمان روشنت را به یاد آورم
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آری...رفتنت را بی من میبینم؛
میروی آرام آرام و رد پایت را بر روی ویرانه های دلم به یادگار میگذاری

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
روزی نو و غیبتی دیگر!
در سیاهی کدامین شب حسرت دیدارت را از آسمان ابری چشمانم خواهی زدود ؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
کاش چشمانم سوی دیدن را از دست میداد تا برای همیشه در قفس نگاهم باقی بمانی
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مترسک ناز می کند ![]()
کلاغ ها فریاد می زنند![]()
و من سکوت می کنم....![]()
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بعد از رفتنت کسی حس کرد که من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد...
من هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام... برگرد !
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خیلی دور...یا خیلی نزدیک...؟؟
سرنوشت کدامین را برایم رقم خواهد زد...
نمی دانم...خدا آخر عاقبت ما عاشقان را به خیر کند!!...
.
روزگارم خوش نيست
ژتوني دارم
خرده عقلي
سر سوزن شوقي
اهل دانشگاهم پيشه ام گپ زدن است
گاه گاهي مي نويسم تكليف
مي سپارم به شما
تا به يك نمره ناقابل بيست
كه در آن زندانيست
دلتان زنده شود
چه خيالي چه خيالي ميدانم
گپ زدن بيهوده است
خوب ميدانم دانشم بيهوده است
اوستاد از من پرسيد
چقدر نمره ز من مي خواهي
من از او پرسيدم دل خوش سيري چند
اهل دانشگاهم
قبله ام آموزش
جانمازم جزوه
مشق از پنجره ها ميگيرم
همه ذرات وجودم متبلور شده است
درسهايم را وقتي مي خوانم
كه خروس مي كشد خميازه
مرغ و ماهي خواب است
خوب يادم هست
مدرسه باغ آزادي بود
درس بي كرنش مي خوانديم
نمره بي خواهش مي آورديم
تا معلم پارازيت مي انداخت
همه غش مي كرديم
كلاس چقدر زيبا بود و معلم چقدر حوصله داشت
درس خواندن آنروز
مثل يك بازي بود
كم كمك دور شدم از آنجا
بار خود را بستم
عاقبت رفتم در دانشگاه
به محيط خشن آموزش
و به دانشكده علوم سرايت كردم
رفتم از پله كامپيوتر بالا
چيزها ديدم در دانشگاه
من گدايي ديدم در آخر ترم
در به در مي گشت
يك نمره قبولي مي خواست
من كسي را ديدم
از ديدن يك نمره ده
دم دانشگاه پشتك مي زد
شاعري ديدم
هنگام خطابه
به خرچنگ مي گفت ستاره
و اسيد نيتريك را جاي مي مي نوشيد
همه جا پيدا بود
همه جا را ديدم
بارش اشك از نمره تك
جنگ آموزش با دانشجو
حذف يك درس به فرماندهي كامپيوتر
فتح يك ترم به دست ترميم
قتل يك لبخند در آخر ترم
همه را من ديدم
من در اين دانشگاه در به در و ويرانم
من به يك نمره نا قابل ده خشنودم
من به ليسانس قناعت دارم
من نمي خندم اگر دوست من مي افتد
من نمي خندم اگر نرخ ژتون را دو برابر بكنند
و نمي خندم اگر موي سرم مي ريزد
من در اين دانشگاه
در سراشيب كسالت هستم
خوب مي دانم استاد
كي كوئيز مي گيرد
برگه حذف كجاست
سايت و رايانه آن مال من است
تريا،نقليه و دانشكده از آن من است
ما بدانيم اگر سلف نباشد
همگي مي ميريم
و اگر حذف نباشد
همگي مشروطيم
نپرسيم كه در قيمه چرا گوشت نبود
كار ما نيست شناسايي مسئول غذا
كار ما نيست شناسايي بي نظمي ها
كار ما شايد اينست كه در مركز پانچ
پي اصلاح خطا ها برويم
زندگي رو از شيشه ي جلو نگاه كن ، نه از آيينه ي عقب . . .
==================
اي كاش كه معشوق ز عاشق طلب جان مي كرد ![]()
تا كه هر بي سر و پايي نشود يار كسي . . .
![]()
![]()
![]()
![]()
==================
بگذار
.
.
.
.
.
لب هايت را مي گويم .
روي چشمانم بگذار.
تا ديگر براي هميشه
خواب بوسه ببينم . . .
شبت ، پر از ستاره هايي باشه كه هر شب سفارشتو به خدا مي كنن تا هميشه ماه بموني
خاطرم نيست كه تو از باراني ، يا كه از نسل نسيم
هر چه هستي گذرا نيست هوايت ، بويت . . .
فقط آهسته بگو . . با دلم مي ماني . . . ![]()
==================
دو تا داستان باحال حتما بخونین :
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد. روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. به طور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و به جاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد. دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد. پسر با طمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي. مادر به ما آموخته كه نيكي، ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگزاري مي كنم» سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند. دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت. سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد. آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود. زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند: «بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»
==================
تله موش

موش از شكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست! مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.
موش لبهايش را ليسيد و با خود گفت: ايكاش يك غذاي حسابي باشد.
اما همين كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد. او به هركسي كه مي رسيد، مي گفت: توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . .
مرغ با شنيدن اين خبر بالهايش را تكان داد و گفت: آقاي موش، برايت متأسفم. از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي، به هر حال من كاري به تله موش ندارم، تله موش هم ربطي به من ندارد.
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد، صداي بلند سرداد و گفت: آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر، سري تكان داد و گفت: من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد! او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد و دوباره مشغول چريدن شد.
سرانجام، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد، چه مي شود؟
از دست بر قضا در نيمه هاي همان شب، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببيند.
او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود. همين كه زن به تله موش نزديك شد، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود، گفت: براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست.
مرد مزرعه دار که زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد. اما هرچه صبر کردند، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي کردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد، ميش را هم قرباني کند تا با گوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد. روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد. تا اين که يک روز صبح، در حالي که از درد به خود مي پيچيد، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاکسپاري او شرکت کردند. بنابراين، مرد مزرعه دار مجبور شد، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديک تدارک ببيند. حالا، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فکر مي کرد که کاري به کار تله موش نداشتند!
نتيجه ي اخلاقي: اگر شنيدي يك وقت مشکلي براي کسي پيش آمده و شايد چندان ربطي هم به تو نداره، سعي كن اقلا كمي بهش فکر کني! شايد خيلي هم بي ربط نباشه!

